شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
223
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 71 ] ذكر مسير ملك اشرف بخلاط و مراسلات او با سلطان در امر صلح و ملاطفه در آن باب آنگه ملك اشرف سلطان علاء الدّين را وداع كرده مفارقت كرد ، و بعضى از لشكر سلطان باخلاط بهم برد ؛ و چون سلطان جلال الدّين از آن هزيمت بمنازگرد « 1 » آمد شرف الملك را ديد ، حال بريشان تنگ آورده بود ، و منجنيقها نصب كرده . پس اهل قلعه را فرج من حيث لا يحتسب « 2 » دست داد . * و سلطان شرف الملك را با خود برد ، و بر صوب خلاط روانه شد . چون آنجا رسيد آنچه ممكن بود از خزاين استصحاب كرد ، و باقى را سبب آنكه بارگير دست نداد به آتش سوخت ، و به زودى به طرف آذربيجان روان شد . و چون بسكماناباد رسيد شرف الملك را با لشكر عراق آنجا بگذاشت برسم يزك ، و خود در خوى اقامت كرد . و امّا سروران ترك قفاى سلطان كرده « 3 » هيچ جا توقّف نكردند ، و بهمديگر ملتفت نشدند و گوش سلطان نداشتند ، تا موغان هيچ جا آرام نگرفتند . و چون ملك اشرف دانست كه شرف الملك بسكماناباد نشسته است با وى در مراسلت مفاتحت كرد ، و گفت : سلطان تو سلطان اسلام است و ميان مسلمانان و تاتار بمثابت سدّ است ، و ما مىدانيم كه بمرگ « 4 » پدر او بر اسلاميان چها رفته است .
--> ( 1 ) - در اصل : بمياز كرد . ( 2 ) - اقتباس از آيهء 3 سورة الطلاق . ( 3 ) - كسى را قفا كردن از قرارى كه در فرهنگ انندراج آمده است ، بمعنى او را ترك كردن و او را پس پشت گذاشتن است . ( 4 ) - در اصل : كه بر .